جزیره - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 10:38
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....تا از خود و و...
مادر - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 10:38
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببرهخیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟به روی خودم نیاوردم...
باز آمد بوی ماه مدرسه - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 6:50
xa0سلام دوستای گلم بالاخره اول مهر شد و باز شدن مدرسه ها ؛ به همتون تبریک میگم ؛ این پستم به همین دلیل گذاشتم ؛ آهنگ وبم عوض کردم تا بیشتر وب حال و هوای اول مهری پیدا کنه ؛ موفق باشید.
حلول ماه مهر - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 6:50
حلول ماه مهر ماه اتمام خوابهای رویایی شب بیداری های طولانی بخور بخواب و بیکاری گشت و گزار و عیاشی بر شما خجستگان عزیزتر از جان ، تبریک و تسلیت باد …
صادقانه - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:06
با سلام ,خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسمخودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزمخداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحتخوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را ...
شکلات تلخ - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:00
چشمانش پر بود از نگرانی و ترسلبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
چالش - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:00
xa0 xa0
درد عاشقی - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:00
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارو نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزانداولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بودمثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه...
بيمارستان رو به بهشت - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 13:35
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد.و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند.از همسر ...خانواده و ...
مجسمه و سنگ مرمر - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:22
توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :" این ؛ منصفا...
سوال بزرگ - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا ...
ما چه نسبتی داریم ؟ - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....- آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با...
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗِﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫـــــــــﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ... - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗِﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫـــــــــﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ..xa0ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃـــــــــﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ . ، ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒـــــــــﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ، ﻧﻪ ﺗـــــــــﻪِ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘـــــــــﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ . ﻭَ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾـــــــــﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍِﺳﻤﻢ ﻧﻮِﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ .. ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ...
درس زندگی - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برد...
بادکنک و حکمت - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنکها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن ...
اگر روزی - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو : بی کس بود اما کسی رو بیکس نکرد... تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت... دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست... کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد... و شاید بد بود ولی برای کسی بد نخواست...........
امتحان عشق - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم."حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه ...
کبوتر - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
کبوتر , با آن پاهای پر اندودبا کاکلی بر سرو طوقی بر گردنشاوج می گرفت و شاد از آزادی اشبالا و پایین می رفت در آسمان آبیبالا , پایین صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخشپرپرپرپر ... پرپرپرپر
هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست - تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 9:21
توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟چرا چيزي روي آن نوشته نشده است ؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه ك...