تمام نا تمام من...

متن مرتبط با «عاشقی دردسری بود نمیدانستیم» در سایت تمام نا تمام من... نوشته شده است

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

  • نیلوبلاگ

    بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوقِ دیدار تو لبریز شد از جامِ وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم موضوعات مرتبط: جملاتبرچسبها: شدم آن عاشق دیوانه که بودم...

    ادامه مطلب
  • شاد بودن

  • نیلوبلاگ

    شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت پس همیشه شاد باش...

    ادامه مطلب
  • 20 دلیل که به خانم بودنت افتخار کنی

  • نیلوبلاگ

    20 دلیل که به خانم بودنت افتخار کنی 1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای س...رت بری خواستگاری.کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.۲- به سادگی آب خوردن میتونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر میدونن.پس نیازی به نوشتن نیست!!)۳- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه.۴- خوب میتونی نقش بازی کنی.۵- آنقدر زود همه چی رو میگیری که شش سال زودتر از اقایون به تکلیف میرسی.۶- بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمیگزه.۷- تو اماکن عمومیبا خیال راحت میتونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و ا...

    ادامه مطلب
  • نابودگر عشق

  • نیلوبلاگ

    کنار خیابون ایستاده بود تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ، در عقب رو باز کرد و نشست ، آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها - ممنون - خواهش می کنم ... حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ، و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ، نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ...

    ادامه مطلب
  • درد عاشقی

  • نیلوبلاگ

    هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارو نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزانداولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بودمثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کندمی فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کندترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهدهمانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین ...

    ادامه مطلب