تمام نا تمام من...

متن مرتبط با «جزیره به انگلیسی» در سایت تمام نا تمام من... نوشته شده است

جانم به قربانت

  • نیلوبلاگ

    سلام خوش اومدی!این جا رو ساختم فقط واسه اینکهیه پناهگاه داشته باشمیه مامن آرامش یه جایی که بتونهحالم رو خوب کنه تو یه دنیای دیگه که حرفای نگفتمو بگم که چیزی رو دلم سنگینی نکنه که خودم رو سبک کنمکه با نوشتن جمله هاش و به اشتراک گذاشتنشون غم هاموشادی هاموغصه هامولذت بردنامواشک ریختناموو خلاصه هر احساس دیگه ایی رو با بقیه تقسیم کنمچون معتقدم کهتقسیم کردن شادی شادی رو دو برابر می کنه وتقسیم کردن غم...

    ادامه مطلب
  • جابه جایی کلمات

  • نیلوبلاگ

    تلخ ترین جمله:دوست دارم اما...شیرین ترین جمله:...اما دوست دارم به همین راحتی با جابه جایی کلمات زندگی را دگرگون کنید... موضوعات مرتبط: جملاتبرچسبها: جابه جایی کلمات...

    ادامه مطلب
  • 20 دلیل که به خانم بودنت افتخار کنی

  • نیلوبلاگ

    20 دلیل که به خانم بودنت افتخار کنی 1- هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای س...رت بری خواستگاری.کافیه فقط یه “بله” کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.۲- به سادگی آب خوردن میتونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر میدونن.پس نیازی به نوشتن نیست!!)۳- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه.۴- خوب میتونی نقش بازی کنی.۵- آنقدر زود همه چی رو میگیری که شش سال زودتر از اقایون به تکلیف میرسی.۶- بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمیگزه.۷- تو اماکن عمومیبا خیال راحت میتونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و ا...

    ادامه مطلب
  • جزیره

  • نیلوبلاگ

    تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به ج...

    ادامه مطلب
  • بيمارستان رو به بهشت

  • نیلوبلاگ

    در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد.و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند.از همسر ...خانواده و ......

    ادامه مطلب
  • هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست

  • نیلوبلاگ

    توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟چرا چيزي روي آن نوشته نشده است ؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيدشاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد و چه جمله اي به او پند ميدهد؟...

    ادامه مطلب